هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

پیشرفتهای خانوم خانوما در واپسین روزهای ده ماهگی

سلااااااااااااااااااااااممممممممممممممممم گل مااماااااااااااااااااااااان الهی فدات بشم هزاااااااااااااااااااااااااار بااااااااااااااااااااااااارر قربونت برم الهی کلی زحمت کشیدم تا تونستم بخوابونمت تا بتونم بیام و خاطراتت رو بروز کنم گل مـــــن از کجا شروع کنم؟؟؟ انقده دیر تونستم بیام امیدوارم چیزی فراموشم نشه بهتره از جای خوشمزه شروع کنم که دوست داری بدون کمک و به تنهایی غذات رو بخوری دلت میخواد غذات کمی سفت باشه تا بتونی اونو به راحتی بگیری کف دست راستت و به کمک دست چپت اونو میذاری تو دهن کوچولوت البته گاهی هیچی وارد دهنت میشه و وقتی متوجه این موضوع میشی دنبال غذات میگردی که از دستت کجا رفت؟! میوه رو خیلی دوست داری و ا...
22 مهر 1392

موش موشک خونه ی ما...

گــــــــــل ماماااااااااااااااانــــــــــــــــــــــــــی سلاااااااااااااااامممم وای که این روزها ماشالا از بس شیطون شدی که فرصت آپ کردن وبلاگتم ندارم خوشگلک مـــــــن چند وقته هر چی که رو زمین میمونه و فراموش میکنم وردارم دست شما پیدا میکنم تا میخوام از دستت بگیرم میبینم  که یه تیکش نیست واااااااااااااااااااااای این آخریا پد موس رو ... عین آدامس میجوییدی مگه میتونستم از دهنت بیرون بکشم ماشالا انقدر زورت زیاده که گاهی مجبورم از سلاح شیر استفاده کنم تا میگم یلدا مم شیر میخواد؟ هر چی تو دهنت باشه مثل کاغذ و دستمال و چیزای دیگه که زورم نمیرسه از دهنت بیرون بیارم رو تف میکنی بیرون و با خنده میایی بغلم قربو...
3 مهر 1392

نه ماهگی شیطون بلا

عزیز مامااااااااااااااااان سهلاااااااااااااااااااااااااااامممم مامان فدای قدو بالات بشه فسقلیه شیطون من دیگه یه ریزه فرصت هم به من نمیدی بیام وبلاگت رو آپ کنم شیطون بلااااااااااااااااا کلی خبر دارم نمیدونم از کجا شروع کنم چند روز پیش رفتیم به دیدن مامان جون اینا و چند روزی رو اونجا موندیم کلی بهمون خوش گذشت و انرژی گرفتیم به شما که بیشتر خوش گذشت و کلی با محمد طاها بازی کردی و یه عالمه چیز یاد گرفتی بالاخره بابا و ماما رو گفتی و مارو حسابی ذوق زده کردی شیرین زبونــــــــــــمممم یه پیشرفت دیگه ای که داشتی به راحتی از پله بالا میری و از خوشجالی جیغ میزنی و بازم میخوای بالاتر بری شما لذت میبری و من دلنگرانتر میشم دیگه...
26 شهريور 1392

بعدا نوشتهای ریزه میزه

92/6/12 خوشگلکم اینو یادم رفت بگم دست از هر چیز ی که سر راهت باشه میگیری و بلند میشی بعدش دستت رو رها میکنی  تا دیروز تا دو شماره رو پاهای خوشگلت می ایستادی  وامروز تا هشت شماره موندی در حالی که داشتی برای خودت آواز میخوندی چقدر خودت خوشت اومده بود حیف که نشد ازت عکس بگیرم فدای قدو بالات بشششششششششششششمممم فسقلیه شیطوووووووووووون    92/6/25 خیلی خیلی دیر نوششششت: دخملی جونم پنج ماهه بودی که با انگشتهای کوچیکت بشکن میزدی اولش با انگشت اشاره و شصت بعدش با انگشتهای شصت و وسط  ...
26 شهريور 1392

یلدا ی هشت ماه و نیمه

عزیز دلـــــــــمممممم خوشگلکــــــــــــــممممممممم شیطونکــــــــــــــــــــممممممم سلام جیگیلیه مامانی الهی فدات شم دخترم ماشالا اینروزها اینقده بلا و شیطون شدی که تمام وقتم شده صرف مراقبت و مواظبت از شما با اینکه کلی اسباب بازی داری و تو سایزهای مختلف برات تهیه کردیم اما شما علاقه به چیزهایی داری و نظرترو یه چیزهایی جلب میکنه که منو بابا میمونیم تعجبــــــــــــــــــــــ مثلا کاغذ و دستمال رو خیلی دوست داری و همچین با اشتیاق اونو مزه مزه میکنی انگار هزاااااااااار ساله گشنه موندی... همین دو روز پیش بود که کلی برات اسباب بازیه ریزه میزه خریدیم گفتیم شاید کاغذ از سرت بیفته وقتی از بیرون اومدیم بابا خواست کیفش رو مرتب کنه&nb...
11 شهريور 1392

یلدا و کلی خبــــــــــــــــــــر

سلام سلام صد تا سلام هزار و شونصد تا سلام به دوستای گلمون مهربونهای همیشگی ما برگشتیم با کلی خبـــــــــــــــــــــر توی این 15 روزی که گذشت کلی جریانات داشتی خبر اول رو تو پست بعدی میگم ... عزیز دلم دختر گلم خوشگل خانوووووووووووم عسلمممم عزیزکــــــــــــــــــمممم این روزها کف دستت رو روی زمین میذاری و کف پاهات رو هم همینطور و سعی میکنی بلند بشی برای همین به هر چیزی که میرسی میخوای ازش آویزون بشی و بلند بشی از دیوار و مبل و روروک و از ما هم کمک میگیری و یکی دوبار هم وقتی که رو پاهات وایسادی دستت رو یه لحظه رها کردی و بعد افتادی اما گریه نکردی بلکه بازم خواستی اینکارو تکرار کنی عزیز مامان دیگه با انگشتات همه چیز رو میتو...
22 مرداد 1392

یلدا ی هفت ماه و نیمه

عزیز مامــــــــــان چند شب پیش رفتیم دیدن آرمیتا جون نوه ی عموحسن شما( عمو حسن خدا رحمتشون کنه چند سالی میشه بعد از تحمل یه بیماریه سخت فوت شدن )آرمیتا کوچولو  الان 2 ماهش شده و بقول مامان نرگس و بابا عباس جونش با شما همکلاسی میشه و قراره وقتی بزرگ بشین برای هم آبجی بشین عزیزای من   وای که چقدر روزها تند و تند دارن میگذرن و شما روز به روز داری بزرگتر میشی قربونت برم از کجا شروع کنم؟؟؟؟ از مهارت دستای توپولیت بگم که ماشالا همه جور وسیله رو بخوبی میگیری مثل مکعب توپ وآلووووووو و تازگیها همه چیز رو پرت میکنی و از اون لذت میبری تازه صداهای معناداری با حرف "ا" درمیاری مثل : آ آ یعنی بابا أ اُ یعنی ...
7 مرداد 1392

یلدا و جشنهای عروسی

عروسک خوشگل مــــــــــــــــــــــــــــن شیرین عسل مامان سلااااااااااامممم توی ایام شعبانیه چند تا مراسم عروسی دعوت بودیم یکیش عروسیه پسر خاله ی بابا جون مرتضی بود که روز نیمه شعبان جشنش بود بابا جون اینا به اتفاق خاله مرضیه جون و دخملیهای نازش شب قبلش اومده بودن و تا صبح هم بیدار بودیم و کلی فک زدیم و کله ی ظهر هم بیدار شدیم .... عصر وقتی داشتیم آماده میشدیم شما خیلی خسته شده بودی و نمیخوابیدی و دم دمای رفتن هم همش گریه میکردی تو مسیر رفتن به تالار کمی خوابیدی اما تا از ماشین پیاده شدم بیدار شدی و دیگه نخوابیدی ... زن عمو و دخملیش و عمه جونم اینا هم اومده بودن دزفول اما چون آقای داماد پسمل خالشون بود برای کمک به خاله جو...
14 تير 1392

یلدای شش ماه و نیمه

عزیز مامااااااااااااااااااااااااان گلم عسلم آبنباتـــــــــــــــــــــــمممم قربونت برم الهی چقدر روزا زود میگذره و ماشالا داری هر روز بزرگتر میشی از کجا شروع کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از شیمکو بودنت که موضوع جشنواره هم هست ... عزیز دل مامان اینروزا اشتهات ماشالا خیلی خوب شده و میل به خوردنت زیاده امیدوارم همینجور بمونی  از فرنی و حریره بادوم خوشت میاد و سوپت هم غنی شده و با برنج و مرغ و گوشت و سیب زمینی و هویچ درستش میکنم خیلی خوشت میاد و هفته ی آینده جعفری و سبزیجات اضافه میشه دلت میخواد غذات رو بدون کمک بخوری میخوای بگی که دیگه بزرگ شدم        راستی بابایی برات یه مرغ خونگی گرفت و همشو برات بسته بن...
7 تير 1392